تاریخ انتشار: ۱۳۹۵/۰۳/۰۳ | بازدید: ۶۸۰ بار


ای کاش بچه‌ها دست پدر و مادر‌ها کتاب ببینند نه موبایل

على موذنى متولد 1337 فارغ‌التحصیل ادبیات نمایشى و از جمله نویسندگانی است که کار نوشتن را به شکل حرفه‌اى دنبال مى‌کند.

 موذنى از جمله هنرمندانی است که در چند عرصه مثل داستان کوتاه، رمان، داستان بلند، نمایشنامه و فیلمنامه قلم می‌زند. همچنین وی در حوزه ساخت فیلم نیز فعالیت دارد.
 وی در حوزه ادبیات دفاع مقدس نیز رویکردى خاص به مسائل دارد. از جمله آثار وی که اغلب با اقبال منتقدان و مخاطبان روبه‌رو شده‌ و جوایزی را نیز از آن خود کرده‌اند می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: آثار: - رمان «ظهور»، رمان برگزیده در سال 78- کتاب «چهار فصل»، شامل سه داستان بلند- کتاب «سفر ششم» - «ملاقات در شب آفتابی»، برنده جایزه کتاب سال - «دلاویزتر از سبز»، یکی از برترین داستان‌های شناخته شده در مراسم بیست سال داستان‌نویسى- «ارتباط ایرانی»، رمان تحسین شده از طرف شوراى نویسندگان روسیه. به بهانه استقبال خوب از کتاب ملاقات در شب آفتابی در نمایشگاه کتاب امسال گفت‌وگویی با این نویسنده انجام دادیم.
 چه شد که ملاقات در شب آفتابی را نوشتید؟
اوایل دهه 70 با عده‌ای از دوستانی که تجربه‌های عمیقی از جنگ داشتند، آشنا شدم و مراوده با آن‌ها مرا به فکر انداخت که صرف‌نظر از اینکه این دوستان قابلیت‌های بالایی برای داستانی شدن دارند، من به عنوان یک داستان‌نویس باید نسبت به خلوص اینها - در به تعبیر من جنگ و به تعبیر آنها دفاع مقدس - ادای دین کنم. اتفاقا در آن دوران شغل اصلی‌ام ویراستاری بود و گاه‌گاه متنی از خاطرات رزمندگان برای ویرایش به دستم می‌رسید و آن ذهنیت را تقویت می‌کرد که باید دست به کار شوم. کم‌کم به این نتیجه رسیدم که سه گانه‌ای درباره رزمندگان بنویسم. یکی درباره شهید، یکی درباره جانباز، یکی هم در‌باره اسرا. داستان کوتاه قاصدک را نوشتم و بعد رمان نه آبی نه خاکی که هر دو به موضوع شهید می‌پردازند و بعد هم رمان ملاقات در شب آفتابی و داستان کوتاه شعر به انتظار تو که به موضوع جانباز می‌پردازد. این چهار تا کار در طول هم نوشته شدند.
 در مورد آزاده‌ها چه؟
متاسفانه از آن حال و هوای موضوعی در‌آمدم و دیگر فرصتی هم برای بازگشت پیش نیامد.
 اجازه بدهید به خاطر چاپ اخیر «ملاقات در شب آفتابی» بیشتر به این رمان بپردازیم. استقبال از این رمان در آن زمان چطور بود؟
خوب بود. خوب دیده شد.
 برخورد مطبوعات با این رمان چگونه بود. آیا مفصل به آن پرداختند؟
تا آن جا که یادم می‌آید، روزنامه‌ها و نشریات معدود آن زمان در‌باره‌اش نوشتند.  
خبرش را چاپ می‌کردند یا نقد می‌کردند؟
هر دو. و البته بیشتر شبه نقد بود تا نقد. نقد از نظر من تعریف خاص خودش را دارد. آنچه می‌خواندم، خلاصه‌ای از داستان بود و نظرات به شدت شخصی و معمولا بدون پشتوانه علمی. مثلا یکی از این دوستان که اتفاقا نقدش خیلی هم مثبت بود، نوشته بود موذنی چون دلش از دست ویراستارها خون است، از ویراستارها در این رمان انتقام گرفته. در صورتی که تا امروز هیچ داستانی از من ویرایش نشده. این سطحی‌ترین و دم دست‌ترین برداشت ممکن از شخصیت ویراستار است. ویراستار به عنوان یک شخصیت، بیشتر در ذهن راوی است تا اینکه حضور عینی داشته باشد، و جایگاهی دارد که باعث می‌شود کریم صفایی به عنوان یک نوقلم، با حس حضور مقتدرانه او، حواسش را به نوشتن جمع‌تر کند، چراکه می‌داند ویراستار به عنوان یک سد محکم سر راه چاپ اثر قرار دارد تا غلط‌های او را خط بزند. این تضاد ذهنی با ویراستار، کریم صفایی را از شلخته‌نویسی باز‌می‌دارد. در واقع ویراستار کسی است که عامل ارتقای نوشتن در کریم صفایی است، هر چند اگر در رمان به عنوان یک ضدقهرمان معرفی شود. یا منتقدی دیگر، درصد عنصر تصادف را در رمان بالا دانسته بود. اینکه مثلا دو تا جانباز آن گونه به هم برخورد می‌کنند و... که واقعا جای تعجب داشت. یا در جلسه نقدی که ماحصلش چاپ شده بود، نویسنده‌ای گفته بود موذنی کتابسازی کرده. برداشته خاطرات دو تا جانباز را ردیف کرده و با آوردن کریم صفایی این دو تا را به هم چسبانده و... این برداشت از رمان برای من بهت‌آور بود که چطور یک نویسنده می‌تواند چنین ادعای سخیفی از یک اثر داشته باشد و توجه نکند که پیاده کردن نوار در واقع فرمی است که انتخاب شده تا داستان در آن شکل بگیرد. اگر این فرم انتخاب نمی‌شد، اصلا چنین داستانی به این شکل اتفاق نمی‌افتاد... از این‌ها که بگذریم، بعضی هم جای پرداختن به رمان وارد حاشیه شده بودند که مثلا این رمان به سفارش بنیاد جانبازان نوشته شده و با این قضیه طوری برخورد می‌کردند که انگار بنیاد جانبازان با سفارش دادن، فسق و فجور راه انداخته و نویسنده این رمان هم مهدور‌الدم است.
 خاطره‌ای از چاپ این رمان دارید؟
معمولا چاپ یک اثر یعنی مواجه شدن نویسنده با مخاطب. چه بسا مواجهه نویسنده با مخاطب. دو تا خاطره عرض می‌کنم که در آن دوران مرا به یک نتیجه واحد و کمی نگران‌کننده رساند. اولی اینکه بعد از دو یا سه چاپ از این رمان، آقای قدیانی زنگ زد که اجازه بده برای چاپ بعدی پیشانی‌نوشت کتاب را که اعلام می‌کند «کلیه اشخاص این کتاب خیالی نیستند و مولف بر خود واجب می‌داند که نشانی و شماره تلفن اشخاص حقیقی کتاب را در اختیار خوانندگان علاقه‌مند به ماجراهای واقعی قرار دهد» حذف کنیم، چون مایه دردسر شده و بعضی خواننده‌ها زنگ می‌زنند و از ما شماره تلفن و آدرس دو تا جانباز را می‌خواهند. به شوخی به ایشان عرض کردم این جمله را من ننوشته‌ام که بتوانم حذفش کنم، کریم صفایی نوشته و اوست که باید رضایت دهد این جمله حذف شود یا نه؟ در واقع داستان با این جمله‌ها شروع شده تا واقع‌نمایی اثر موثرتر شود. خوشبختانه ایشان مجاب شد و دردسر تلفن‌ها را به جان خرید و نگذاشت این جمله‌های تعیین‌کننده کریم صفایی از دست بروند. خاطره دیگرم برخورد حضوری با خوانندگانی بود که رمان‌خوان نبودند و این رمان را خوانده بودند، چون یا خودشان جانباز بودند یا یکی از اقوامشان جانباز بود. جمله‌ای که بخصوص از خوانندگان خانم می‌شنیدم، این بود که رفتارت با خانمت خیلی زشت است و حسابی تحقیرش کرده‌ای! فکر نمی‌کنی این رفتار برای دخترهایت بدآموزی داشته باشد؟ و وقتی می‌شنیدند که من در زمان نگارش رمان اصلا بچه نداشته‌ام، جا می‌خوردند و در نهایت امر متهمم می‌کردند که پس ما با یک مشت دروغ طرف هستیم! نتیجه‌ای که می‌خواهم بگیرم، همین جاست: یکی اینکه بخشی از مردم جامعه ما که رمان‌خوان نبوده‌اند و اصلا با کم و کیف این قالب هنری آشنا نیستند، به مناسبت موضوعی دارند این رمان و رمان دیگرم، «نه آبی نه خاکی» را می‌خوانند و سردرگم می‌شوند و عده‌ای از من جویای قبر شخصیتی می‌شوند که در رمان نه آبی نه خاکی شهید شده و عده‌ای دنبال آدرس دو جانباز رمان «ملاقات در شب آفتابی» هستند. یعنی چون مرزهای واقعیت و تخیل و تفاوتشان برایشان روشن نیست، واقعیت داستانی را با واقعیت محض اشتباه می‌گیرند و سردرگم می‌شوند. در واقع، این دسته از خوانندگان از پیچیدگی تخیل لذت نمی‌برند، بلکه درگیر واقع‌نمایی اثر می‌شوند و به هزار زحمت شماره مرا گیر می‌آورند تا جای آن که به من بگویند دستت درد نکند بابت رمانی که نوشته‌ای، از من سراغ قبر شهید را بگیرند و مرا بر سر یک دو راهی قرار دهند که آیا بهشان حقیقت را بگویم یا نه؟ اینکه شما رمان خوانده‌اید نه خاطره. اگر بگویم این‌ها همه تخیل است که از نظر احساسی به هم می‌ریزند. اگر بگویم واقعیت است که آن وقت باید نشانی قبر شهید و آدرس دو تا جانباز را بهشان بدهم. نکته هراس‌آور دیگر اینکه خواننده‌های ناآموخته، شخصیت راوی را خود نویسنده فرض می‌کنند و داستان زندگی راوی را همان زندگی خصوصی نویسنده فرض می‌کنند و این یعنی شروع دردسر.
 اصولا رمان دفاع مقدس چقدر توانست موفق شود و در برابر خاطره‌نگاری عرض اندام کند؟
این دو هیچ ربطی به هم ندارند. خاطره مسیر خودش را می‌رود و رمان هم مسیر خودش را. خاطره بر اساس واقعیتی که عینا برای یکی اتفاق افتاده، روایت می‌شود و تخیل در آن راه ندارد، وگرنه روایت تحریف می‌شود. اما رمان حتی اگر از واقعیت استفاده ببرد، بسترش تخیل است. واقعیتی که در خاطره مورد نظر است و ارج و قرب دارد، در داستان و رمان جایگاهی ندارد. ما در داستان و رمان واقعیت داستانی داریم نه واقعیت محض. واقعیت داستانی یعنی وقایعی که به رنگ و لعاب تخیل آمیخته شده‌اند و اصلا ربطی به واقعیت اصلی ندارند. اصلا ارزش واقعیت داستانی بهره‌مندی آن از میزان تخیلی است که در آن به کار رفته. بنابراین مقایسه این دو قالب با هم استبعادی ندارد. قرار نیست این دو با هم مسابقه بدهند یا یکی دیگری را از صحنه خارج کند. این‌ها هستند و در مجاورت هم بنیان مفهومی به نام دفاع مقدس را بنا گذاشته‌اند. اما به نظر من، خاطره‌ها، همه دستمایه‌هایی هستند که امکان داستانی شدن دارند.
 من منظورم این بود که کدام قالب بیشتر توانسته در میان قشر کتابخوان جا باز کند؟ 
عرض من هم در همین راستا بود که اصلا نباید اینها در هیچ زمینه‌ای با هم مقایسه شوند. پر واضح است که تعداد کتاب‌های خاطره از رمان بیشتر است. چون تهیه کردن خاطره که کاری ندارد. زحمت دارد، اما تخلیه اطلاعات رزمنده است و ویرایش و چاپ. در صورتی که نویسنده در نوشتن رمان روندی جانفرسا پیش رو دارد. یک دگردیسی می‌خواهد تبدیل واقعیت محض به واقعیت داستانی.
 اکنون که پویش مطالعاتی روشنا رمان «ملاقات در شب آفتابی» را از حافظه تاریخ بیرون کشیده و خودتان هم احتمالا آن را دوباره خوانده‌اید، نظرتان در مورد کار چیست؟
با این بخش فرمایشتان موافق نیستم که روشنا رمان را از حافظه تاریخ بیرون کشیده. آخرین چاپ این رمان مربوط می‌شود به سال 1392 که چاپ هشتمش بوده. اخیرا هم پیش نیامد که مجدد رمان را بخوانم یا حتی مرور کنم، اما چند بار که به دلایلی مجبور به مرور بخش‌هایی از آن شده‌ام، حاضر نشده‌ام حتی کلمه‌ای از آن را تغییر بدهم.
 فکر می‌کنید برنامه‌هایی مانند روشنا چقدر می‌توانند در افزایش مطالعه موثر باشند؟
فکر می‌کنم از نظر فنی بهتر باشد این سوال را دوستان دست‌اندرکار که آمار دستشان است، پاسخ بدهند، اما شخصا هر نوع برنامه‌ریزی‌ای را که بتواند مردم را با کتاب محشور کند و به مطالعه وادارد، مبارک می‌دانم. تا آنجا که اطلاع دارم، دوستان در پویش مطالعاتی روشنا توانسته‌اند تیراژ‌های خوبی را در این غربتی که بازار نشر به آن گرفتار آمده، وارد بازار کتاب بکنند که جای تحسین دارد. امروز اگر می‌گویند که جامعه کمتر کتاب می‌خواند، علتش در کجاست؟ 
این قصه سر دراز دارد. سی سال بیشتر است که این سوال از من پرسیده می‌شود و من هم سعی می‌کنم هر بار از زاویه‌ای متفاوت جواب تازه‌ای بدهم، اما همچنان در بر همان پاشنه می‌چرخد. تازه، این در بدجوری هم صدای غیژ غیژش بلند شده، چون روغن‌کاری که نمی‌شود، هیچ، فرسوده‌تر هم شده. جامعه ما تا وقتی کتابخوانی از خانواده‌ها شروع نشود و بچه‌ها در دست پدر و مادرشان کتاب نبینند و به این درک نرسند که با کتاب می‌شود زندگی کرد و می‌توان لحظه‌های عمر را جای فرسودن با سرگرمی‌های بی‌ارزش یا کم‌ارزش با کتاب غنی و پربار کرد، کتابخوانی به عنوان یک نیاز مبرم که می‌تواند سرنوشت یک جامعه را تغییر بدهد، جایگاه لازم را پیدا نمی‌کند. متاسفم که بگویم مدارس سال‌هاست زنگ انشاء را به ریاضی و فیزیک اختصاص داده‌اند. هرچند اگر فرض کنیم زنگ انشاء را به ریاضی و فیزیک هم اختصاص ندهند، چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا معلم متخصصی وجود دارد که برود و با خواندن کتاب و معرفی کتاب‌های گوناگون، رغبت کتابخوانی را در دانش‌آموزان ایجاد کند؟ این سال‌ها هم که شبکه‌های اجتماعی رمق را از بازار نشر گرفته‌اند. مردم هم دلخوشند که روزانه پیام‌های اخلاقی و اجتماعی و تاریخی را در گروه‌ها می‌خوانند و به رسالت فرهنگی خودشان پاسخ مساعد می‌دهند. من البته وجود گروه‌های اجتماعی را بسیار مغتنم می‌دانم و معتقدم می‌تواند روی مدنی‌تر شدن زندگی اجتماعی ما تاثیری شایان توجه داشته باشد، اما به این تلقی که بتواند به مطالعات ما از هر حیث پاسخگو باشد، به شدت مشکوکم. عموم گروه‌های اجتماعی شده‌اند شعبه چندش‌آوری از نشریات زرد. در صورتی که مطالعه وقتی می‌تواند جامعه‌ای را متحول کند که جدی باشد. کاش بچه‌های ما همین طور که با موبایل در دست پدر و مادرشان آشنا و به آن معتاد می‌شوند، به همین صورت در دست پدر و مادرشان کتاب می‌دیدند و با آن بار می‌آمدند. در این صورت امروز ما روزگار دیگری می‌داشتیم، از هرنظر، چه اخلاق فردی چه رفتار اجتماعی، و در همه حوزه‌ها، چه اقتصادی چه سیاسی.
منبع روزنامه جوان 

بالا